|
|
|
|
|
سلام مجدد
بنده الان مهمون دارم ولی سرکارم هستم.وقتی خانواده همسرم میان خونمون معمولا برای استراحت و تمدید اعصاب و انرژی میام سرکار.دیشب بهشون میگفتم وسایل صبحونه کجاست و نهارشون رو چکار کنن میگن مگه شما مرخصی نیستید؟گفتم نه.همسرم میگه ناراحت شدن مرخصی نگرفتیم منم گفتم اومدن بی برنامه خودشون باعثش شد ما کمتر پیششون باشیم.در ضمن پنجشنبه میومدن اونا که میدونستن ما سرکاریم. بگذریم که اگه بخوام از این تیپ حرفا بزنم فراوانه فراوان ولی حیف از لحظه های خوب زندگی که با این چرندیات خراب بشن. پنجشنبه ظهر رفتیم پیش بابا و خواهرم تا دیروز صبح هم بودیم.تابحال پیش نیومده بود مامانم انقدر طولانی مدت خونه نباشه دیشب که با بابا صحبت میکردم دیگه صبرش تموم شده بود.جالبه جدیدا همش به هم بهانه میگیرن ولی اصلا طاقت دوری از هم و ندارن.انشالله همیشه سالم باشن و سایشون بالای سرمون باشه تصور زندگی بدون هرکدومشون برام مثل مرگ می مونه.پنجشنبه شب همه خونه بابا اینا جمع بودیم فقط مامانم نبود با اینکه برادرزادم خیلی هم شیطونی میکنه و کلی انرژی به جمع می بخشه ولی انگار بدون حضور مامان خونه روح نداره.الان که اینا رو مینویسم کم مونده اشکم سرازیر شه.وقتی مامان نیست من نقش مامان رو توی خونه دارم حس غریبیه دلم نمیخواد جای مامانم باشم یعنی نه اینکه نخوام میدونم که نمیتونم.مامانم واقعا هنر زندگی کردن و زندگی بخشیدن رو بلده و بکار میبره.دلم براش خیلی تنگ شده. امشب هم عمه همسرم و همسرش میان دیدن برادرشون و خانوادش بنابراین بنده شام کلی مهمون دارم.دیشب آخر شب ژله درست کردم.قیمه و گوشت هم پختم آماده دارم فقط باید برنج درست کنم.الان هم خوشحال و خندان دارم برای شما تایپ میکنم و انگار نه انگار که کلی کار پیش رو دارم. یه شبه و میگذره پس چون میگذره غمی نیست
عید تون مبارک اوووه راستی یادم رفته بود بهتون بگم فردا به سال قمری سالگرد عقدمونه. شب قبل از عقدمون برف اومده بود و حسابی هوا سرد بود(میشد ۳۰ بهمن سال ۸۱) ترافیک شدیدی هم بود.با همسرم که البته هنوز اونموقع همسرم نبود ساعت ۶ قرار داشتیم.هر چی وایسادم نیومد نیم ساعتی گذشته بود که پدرم زنگ زد که اون توی ترافیک مونده زنگ زده خونه چون هر چی موبایلت رو گرفته در دسترس نبودی حالا من دارم میرم دنبالش اول میام سراغ تو تا با هم بریم.بعد هم پدرم ما رو رسوند تا یه جایی و برگشت خونه.اوهوم یادم اومد رفتیم کافی شاپ.یادمه اون شب کاپوچینو خوردیم منم با تلخی کلا مشکل دارم انقدر شکر بهش ریختم همسرم بهم می خندید.بعد از کافی شاپ به پیشنهاد همسرم رفتیم یه بسته کاکائو خریدیم و اومدیم خونمون یه نیم ساعتی نشست و رفت. روز عید هم عقدمون بود.مراسم عقد توی خونه خودمون برگزار شد ولی مهمون دعوت نکردیم فقط خودمون بودیم و مامان جونم(تنها مادربزرگم) چون تازه 6 ماه از فوت دختر عمم که در سن 40 سالگی سکته کرد گذشته بود.سفره عقدم شامل ترمه جهیزیه مامان همینطور آیینه و شمعدان مامانم حلقه هامون و پارچه ای بود که برای قند سر عقد برادرم درست کرده بودیم.خانواده همسرم ساعت 6 اومدن اونها هم فقط خودشون بودن یعنی مادر پدر خواهر برادر و خانم برادر همسرم و صد البته همسرم. عاقد ساعت 7 اومد خطبه رو خوند امضاهای لازم رو گرفت و رفت. الهی بمیرم بعد از اینکه بله رو گفتم همسرم بهم گفت لیلا اجازه میدی پیشونیت و ببوسم گفتم نه زشته.الان خیلی دلم میسوزه توی ذوقش زدم.حیف لحظه ای که گذشت بر نمیگرده. شام خوردیم و کیک رو هم بریدیم و فکر کنم حدود ساعت 12 بود که رفتن فردا صبحش جمعه بود همسرم بهمراه برادرش و خانمش اومدن دنبال من.اونا ما رو گذاشتن عکاسی که عکسامون رو ظاهر کنیم و خودشون رفتن.همسرم از دعوای شب قبلشون و اولین جرقه های حسادت و آزار خانم برادرش گفت و اینکه فشار پدرش بالا رفته و کارش نصفه شب به بیمارستان کشیده.منم اصلا توی این خطها نبودم گفتم حتما حق داشته گله کرده ولی بعدا متوجه اصل قضیه شدم. نیم ساعتی گذشت عکسامون و گرفتیم و رفتیم توی پارک عکسامون و دیدیم و رفتیم خونه ما.نهار هم اونجا خوردیم البته بقیه نهار خورده بودن من و همسرم برای اولین بار توی خونه خودمون و اتاق من با هم نهار خوردیم.یادش بخیر آهنگ اگه اشتباه نکنم سیاوش قمیشی بود داشت میخوند یوقت نگاه کردم دیدم همسرم داره گریه میکنه(چقدر سخته نمیتونم اسمش و بگم همش باید بگم همسرم میشه عین این عقده ای ها)دیگه کلی دوتایی با هم گریه کردیم گذروندن اون دوران و الان بودن کنار هم و مال هم شدن دنیایی داشت و اون لحظه هم لحظه نابی بود. بعد از ظهر با پدرم رفتیم رسوندیمش خونه عموش چون خانوادش میخواستن برگردن شهر شون.شام هم منزل عمش دعوت بودم که نرفتم و خیلی ناراحت شدن که چرا من نرفتم. همسرم که از اونجا زنگ زد بهم خیلی دپرس بود و میگفت جات خیلی خالیه و اصلا بهم خوش نمیگذره. خودم و کشتم تا این چند خط و بنویسم کلا با نوشتن اونم از نوع خاطره نویسی مشکل دارم ولی دوست دارم روزای خاص زندگیم اینجا ثبت شه.
شعر خانه دوست سروده « فريدون مشيري » (پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري) من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بيرنگ و رياست بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟
************ ********* ********* ********* *****
این هم شعر نشاني از « سهراب سپهري » خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: نرسيده به درخت، كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهي نور و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:14 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز اومدم سر کار ولی دوباره حالم داره بد میشه انقدر که اینجا هواش خفه ست و هیچ جریان هوایی وجود نداره باورتون میشه از صبح که اومدم پنکه روشن کردم تا کمی هوا جریان پیدا کنه و بتونم نفس بکشم. پریروز با حال خراب از اداره رفتم انقدر حالم بد بود که آژانس گرفتم تا خونه کاری که تابحال نکرده بودم.رسیدم خونه دیدم وای چه خونه ای رختخوابها وسط اتاق ولو بودن زمین کثیف بود خلاصه با اون حالم مشغول جمع و جور کردن شدم بعد دیدم نمیشه جارو نکرد. با پررویی تمام خودم میکشوندم اینور اونور فقط با ارادم.بعد هم رفتم سراغ دستشویی شستن و کارام که تموم شد دوش گرفتم دیگه از حمام اومدم بیرون ولو شدم روی مبل نای حرکت نداشتم که همسرم رسید غذا رو خوردم و افتادم یعنی بیهوش شدم تا دیروز ساعت ۱۰ صبح که با زنگ بابا که نگرانم شده بود بیدارشدم. خیلی بهتر بودم صبحانه خوردم و گفتم کمی درس بخونم که موبایلم زنگ خورد یکی از اقوام ۴۵ دقیقه داشت درددل میکرد خلاصه گوشی رو گذاشتم گفتم بشینم سر درسم که خواهر همسرم اس ام اس داد که روی برد زدن امتحانم عقب افتاده ما می یایم.تازه قراره خالشون و خانوادش همراهشون باشن.منم که تمام غذاها رو استفاده کرده بودم فوری رفتم بیرون گوشت و بقیه وسایل رو خریدم از ساعت ۲ مشغول پخت و پز شدم تا غروب.حالم دیگه از هر چی آشپزی کردنه بهم میخوره.از صدای سوت زودپز که مجبور بودم سه بار ازش استفاده کنم و صدای هود عصبی شده بودم. دیروز بمن میگن اگه برنامه دارید مزاحمتون نمی شیم میریم خونه عمه ....گفتم این چه حرفیه ولی اون لحظه دلم میخواست بشینم گریه کنم.از بی برنامگی توی زندگی متنفرم باور کنید اصلا از کار خسته نمیشم چیزی که اذیتم میکنه بی نظمیه از هر نوعش.
تا اینجا رو نوشتم که مامان همسرم زنگ زد که ما نمی یایم گفتم خوب عیب نداره مامان هم آخر هفته نیست غذاها رو هم میبرم خونه بابا اینا و میریم پیش پدر و خواهرم می مونیم به همسرم هم گفتم گفت شنبه رو هم مرخصی بگیریم و استراحت کنیم.منم مرخصیم و نوشتم.حدودای ظهر بود باز خواهرش اس ام اس داد که من و مامان میخوایم بیایم بابا میگه هی میریم نمیریم درآوردید من نمیام خودتون برید بعد هم زنگ زده گریه میکنه که بابا باهام لج کرده(فکر نکنید ایشون بچست ۲۶ سالشه).گفتم خوب من چکار کنم بده با بابا صحبت کنم گفت نه الان عصبانیه.گفتم خوب نمیان دیگه دوباره مامانش ۱ بود زنگ زد ما میایم دیگه میخواستم داد بزنم از دستشون.خلاصه قرار شد بیان البته خودشون هستن و مهمان دیگری همراهشون نیست.منم رفتم مرخصیم رو پس گرفتم به همسرم هم زنگ زدم گفتم مرخصی نگیره چون خانوادت میان.میگه لیلا دیوونه شدم از دستشون چرا باهاشون حرف میزنی؟داد هم سرش زدم و گفتم من چیکار کنم به تو که کاری ندارن همش به من زنگ میزنن و حرف میزنن چی بگم؟جالبه ها خانواده ایشونن من باید جواب پس بدم کار ما برعکسه.بعدش پشیمون شدم باهاش بداخلاق حرف زدم زنگ زدم عذر خواهی که بلند باهاش حرف زدم. خلاصه که خودتون دریابید حال و روز بنده را. ساعت یک و نیم هم رفتم جلسه الان برگشتم.
خطاب به گلی: فکرم همش پیشه شماست. امیدوارم با همسرت مشکلی نداشته باشی. دوست عزیز من زندگی همینه دیگه یه کم کمتر سخت بگیر نمیگم به حرفا و کارا بی دقت باش چون خودمم هم نمیتونم این کار و بکنم ولی سعی کن از زندگیت لذت ببری دوست خوبم.گاهی که با همسرم سر مسئله برادرش و خانم ایشون با هم بحث می کردیم میدونی همسرم چی میگفت؟میگفت اونا الان دارن خوب و خوش زندگیشون و می کنن روحشون هم خبر نداره از چیزی ما داریم زندگیمون رو خراب می کنیم. قدر همدیگرو زیاد بدونید ممکنه همسرت نقطه ضعفی داشته باشه (که هر آدمی نقاط ضعفی داره و هیچکس معصوم نیست)ولی مطمئنم جز بهترین همسران میشه حسابش کرد.نذار دیگران توی زندگیت تاثیر بذارن وقتی همسرت نمیتونه در این مورد خاص عدالت رو برقرار کنه خودت زندگیت رو مدیریت کن. شاد باشید و خوشبخت که مطمئنم هستید. گلی اینا نمک زندگیه غصه نخوریا هممون بنحوی درگیریم میدونم دوست داری بهترین و ایده آل ترین زندگی رو داشته باشی چون لایقشی ولی دوست عزیزم داشتن بهترینها همیشه با درد و رنج همراه. آینده مال شماست بهت قول میدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:47 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیشب مهمونامون اومدن و برخلاف تصورم شب هم موندند صبح با هم حدود ساعت هفت و نیم اومدیم بیرون البته همسرم زودتر رفته بود.از دیشب لرز داشتم صبح که اومدم تب و لرز و عطسه و آبریزش بینی و بدن درد خلاصه که یه لیلای سرماخورده شدم صبح تا ظهر هم جلسه بودم اینه که الان خیلی بیحالم و چشمام داره بسته میشه.رفتم پائین دکتر میگه اگه خونه کلد استاپ داری دارو بهت نمیدم فقط استراحت کن بهش میگم چطور استراحت کنم تازه زحمت کشیده فردا رو برام استعلاجی نوشته اومدم دادم دفتر میگن فردا باید بری جلسه آخه یکی بهشون بگه حالم و نمی بینید پشیمون شدم از اینکه بهشون گفتم باید فردا نمی اومدم بعد زنگ میزدم میگفتم استعلاجی دارم.خلاصه اگه کمی بهتر بشم باید فردا بیام سرکار. خیلی دلم گرفته و یه دل سیر گریه میخواد.نیم ساعت پیش هم با همسرم حرف زدم خیلی دپرس بود بهش میگم چی شده میگه هیچی ولی میدونم که ناراحته خدایا به همه آرامش بده و خودت همه آدما رو سر عقل بیار تا قدر همدیگر و مخصوصا عزیزانشون رو بدونند.خودت میدونی که چی میگم خدای من
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:42 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
عید همگی مبارک.تعطیلات خوب بود؟ چهارشنبه رفتم خونه مشغول بقیه کارا بودم یادم افتاد مادر همسرم وقت دکتر داشته به همسرم گفتم زنگ بزنه ببینه چی شده و وقت جراحیش کی هست.اونم زنگ زد و ایشون گفتن که برنامه سفرمون کنسل شده و نمیایم.ولی از اونجایی که غذاها به نیت مهمان درست شده بود نوش جان مهمانها نیز ظاهرا قراره بشه.پنجشنبه شب مامان اینا با خواهرم اومدن.جمعه هم دوست دانشگاه همسرم که تازه عقد کردن زنگ زد که برای کاری اومدیم تهران و میخوایم بیایم خونتون که اونموقع منزل پدرم بودیم هر چی با علم و اشاره به همسر میگم بگو شنبه شب بیاین دیدم گفت یکشنبه شب منتظریم منم امروز تا پنج و نیم کلاس دارم باید هر طور شده بعدازظهر زود برم خونه تا بقیه کارا رو انجام بدم.خلاصه که بر اساس قانون جذب بنده مشغول جذب مهمانان گرامی میباشم.هر کس مایله میتونه تشریف بیاره فعلا که در رحمت به رومون باز شده اساسی دیروز صبح زود مامان رفت پیش مامان جونم فکر کنم تا آخر هفته هم بمونه بنابراین من دیروز نقش مامان رو توی خونمون ایفا میکردم.شب هم دیروقت برگشتیم حسابی خوابم میاد و خستم صبح توی ماشین که می اومدیم خوابم برد.ببینم میتونم برم پیش دکتر اداره استعلاجی چیزی جور کنم چون کمی هم حالت سرماخوردگی دارم.نمیدونم این همکاران محترم بنده چطور از این دکتر دو روز دو روز استعلاجی میگیرن با وجودی که خوب هم هستنا ولی من با حال خراب رفتم پیشش بهم استعلاجی نداده.فکر کنم دلیلش اینه که خوب بلدن نقش بازی کنن و بنده در این امور بشدت بی تجربه میباشم. وای طلا چقدر گرون شده این روزا اصلا نمیتونم درس بخونم و دچار عذاب وجدان شدم امیدوارم بتونم به تعهدات خودم عمل کنم. ایام به کام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8:3 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دو سه شب پیش که با خانواده همسرم صحبت می کردم گفتن روز عید غدیر یه نامزدی دعوتن و میان پیش ما.معمولا وقتی میان دو هفته ای هستن ولی گفتن اینبار کوتاهتر می مونن چون مادر همسرم باید دنبال کارای جراحیش باشه.با این وجود من برای طولانی مدت برنامه ریزی کردم.یه عادتی که دارم وقتی اونا میخوان بیان به اندازه وعده هایی که حدس میزنم خونمون هستند غذا آماده میکنم و میذارم فریزر.اینطوری خیلی راحت ترم چون مهمون که داشته باشی به هواشون مجبور میشی گردش یا مهمونی بری یا کسی بیاد خونت یا تا دیر وقت خوابن و مجبوری سر و صدا نکنی با خونه های کوچیک ما آشپزی به یه پروژه تبدیل میشه هر کی هم بخواد یه نظری بده بنابر این ترجیح میدم کارام از پیش انجام شده باشه و فقط برنج و مخلفات و همون موقع درست کنم. در همین راستا دیشب ساعت ۶ که از اداره اومدم بیرون رفتیم خرید.تا رسیدیم خونه دیگه نزدیک ۸ بود.مرغا رو گذاشتم پخت و بسته بندی کردم گوشت رو هم برای یه وعده چلو گوشت پختم.لپه و گوشت رو برای قیمه پختم موند روبراه کردنش که کار امشبه.امشب هم میخوام کتلت و کوکو سبزی درست کنم بذارم کنار.بقیش رو هم بعدا دوباره یه فکری بکنم.اوایل خوششون نمی اومد من کارام و از قبل میکردم فکر میکردن نمیخوام تو کارام دخالت کنن ولی بعدا کلی هم تعریف میکردن چون می دیدن وقتی اینجان به همه گشت و گذارشون میرسن سر موقع هم غذا آمادست. دیگه ساعت ۱ بود که خوابیدم صبحی سرم اساسا درد میکنه.
نسبت به ترافیک و ویراژ دادنا خیلی کم تحمل شدم(قابل توجه گلی)صبحی به همسرم میگم فهمیدم چطور می میرم یه روز توی این ترافیکا سکته میکنم.همش هم با پاهام در حال ترمز گرفتنم توی ماشین.جالب اینه که با دو تا پام هم ترمز می گیرم. بعد از اونم که رسیدم اداره باید دو تا بانک میرفتم تا کارام رو انجام بدم.منم بیزار از کار بانکی ولی مجبورم دیگه چاره ای نیست همسر گرامی رو در طول روز معمولا پیداش نمیتونم بکنم انقدر که همش جلسه ست دیگه خیلی گناه داره این کارا رو هم بندازم گردنش.من هم لیلای فداکار می شناسید که خلاصه الان که ساعت هشت و نیمه حس می کنم به اندازه یه روز برام گذشته خدا بدادم برسه تا شب.
از صبح این شعر همش توی دهنمه نمیدنم چرا؟ "من از این مردم خو کرده با تاخیر می ترسم" شعرش رو شنیدید که؟ شاد باشید.
بعدا نوشت: از آن فردای وهم آلود از تقدير می ترسم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:39 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
لینک زیر رو ببینید خیلی جالبه.متنش رو هم بخونید لطفا توضیحات جالبترش میکنه. اگه دیدید بازم ببینید ضرر نداره
هم سفر در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است عزیز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق یکی کافیست عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری عزیز من اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد بگذار درعین وحدت مستقل باشیم بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست بیا بحث کنیم بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم بیا کلنجار برویم اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،........... حفظ کنیم من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
میدونم این متن رو خیلی ها خوندن همونطور که خودم بارها خوندم ولی بعضی حرفها نیاز به تکرار دارن تا بشن ملکه ذهن آدم.برای خودم تکرارش کردم و از صبح سه بار خوندمش امیدوارم شما هم از بازخونیش لذت ببرید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:33 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر دوستان عزیز
وقتی رسیدم کمی کارام رو جمع و جور کردم تصمیم گرفتم یکم درس بخونم در همون لحظه رئیسم اومد میگه خانم درس میخونی؟منم خیلی راحت گفتم بله میخوام ام بی ای شرکت کنم کتابم رو هم بستم بهش گفتم بفرمائید کاری داشتید؟روم خیلی زیاد شده. توی سایت ت ا ب ن ا ک یه مطلبی خوندم بنظرم خیلی جالب اومد لینکش رو میذارم ببینید در مورد گرفتن دستان همسرانه.همون موقع داشتم تلفنی با همسرم صحبت میکردم براش خوندم میگه بله دیگه من که همیشه میگم به این نتیجه رسیدم ایشون جز روانشناسان دانشگاه کالیفرنیا هستند. بعد از رژیمی که سال ۸۵ گرفتم و ۱۲ کیلو وزن کم کردم دوباره نزدیک ۵ کیلو وزنم اضافه شده در ضمن خانواده پدریم اکثرا دیابت دارن منم چکاپ کلی که رفتم بهم گفت امکان اینکه مبتلا به این بیماری بشم خیلی زیاده باید ورزش کنم و وزنم رو پائین نگه دارم.این شد که دوباره پریروز رفتم پیش یه متخصص تغذیه و از امروز در رژیم بسر میبرم.ببینم موفق میشم وزنم رو پائین بیارم و ثابت نگهش دارم چون مشکل اصلیم همین ثابت نگه داشتنه وزنمه.لطفا حرف خوراکی جلوی من نزنید اونوقت دلم میخواد بعد رژیمم رو رعایت نمیکنم بعدش مریض میشم بعد می میرم اونوقت خونم می افته گردن شما گفته باشم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:33 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیروز این داستان رو توی میلم دیدم خیلی خوشم اومد ولی پاور پوینت بود و read only صبح که اومدم دوباره تایپش کردم تا شما هم بخونید بنظرم ارزشش رو داشت: شاید این داستان واقعی را عده کمی از مردم دنیا بدانند،قهرمانان این داستان دو تن از سه قطب اصلی اپرای جهان هستند: لوچیانو پاواروتی،پلاسیدو دومینگو و خوسه کارراس که با صدای خود جهان را بوجد آورده اند. حتی کسانی که هرگز از اسپانیا دیدن نکرده اند از تقابل موجود میان کاتالان ها و مادریدی ها آگاهند،چرا که کاتالان ها همواره در اسپانیایی که تحت سلطه ی حکومت مرکزی مادریدی ها اداره می شده است،به جستجوی خود مختاری بوده اند. پلاسیدو دومینگو مادریدی ست و خوسه کارراس کاتالان!!! در سال 1984 و به دلایل سیاسی روابط بین این دو شکرآب شد. همواره از هر دو نفر آنان درخواستهای پرشوری جهت اجرای کنسرت در سراسر دنیا بعمل می آمد و روابط میان آنان چنان خصمانه بود که عدم حضور دیگری در اجرا از شروط امضای قرارداد کنسرت هر یک از آنان شده بود. در سال 1987 در برابر کارراس دشمنی بسار مهیب تر از رقیب دیرین قد برافراشت: سرطان خون تقلای او در مبارزه با سرطان بسیار دردناک بود.علاوه بر پیوند مغز استخوان تحت رژیم های درمانی سخت قرار گرفت و برای تعویض خون خود مجبور بود هر ماه یکبار به ایالات متحده سفر کند. وی در این شرایط قادر به کار کردن نبود و علیرغم آنکه از درآمد و ثروتی چشمگیر برخوردار بود،مخارج سرسام آور درمان و سفر وضعیت اقتصادی وی را وخیم ساختند. هنگامی که منابع اقتصادی وی جهت پرداخت هزینه های درمان به کل پایان یافتند،وی از وجود یک بنگاه خیریه در مادرید مطلع شد که هدف آن انحصاراً کمک به بیماران مبتلا به سرطان خون بود. به شکرانه ی حمایت بنیاد"ارموسا" کارراس بر سرطان فائق گشت و دوباره سالنهای اپرای جهان توانستند صدای باشکوه و پرطنین وی را بشنوند.وی جایگاه گذشته خود را باز یافت و تصمیم گرفت که به گروه حامیان این بنگاه خیریه بپیوندد. هنگامی که اساسنامه بنیاد را مطالعه میکرد در کمال حیرت متوجه شد که بنیانگذار،سرمایه گذار عمده و رئیس این بنیاد کسی نیست جز پلاسیدو دومینگو. شگفتی کارراس زمانی فزونی یافت که فهمید این بنیاد اساساً برای امور درمان بیماری وی بنیان گذاشته شده است و برای آن که وی از بابت کمک دشمن خود سرافکنده نشود و یا این کمک را پس نزند،نام بنیانگذار آن بصورت گمنام حفظ شده است. منقلب کننده تر از این لحظه دیدار آن دو بود: پلاسیدو مشغول اجرای یکی از برنامه های خود در مادرید بود که به یکباره دید کارراس از میان حضار برخاست و به روی صحنه رفت و خاضعانه در مقابل پاهای پلاسیدو زانو زد،از وی عذرخواهی و در برابر دیدگان عموم از وی تشکر کرد. پلاسیدو به او یاری کرد تا برپای بایستد،او را در آغوش فشرد و از آنجا دوستی سترگ آنان آغاز شد. در مصاحبه ای با پلاسیدو دومینگو،خبرنگار از وی پرسید:برای چه با بنیانگذاری بنیاد ارموسا صرفنظر از کمک به دشمن خود به کسی کمک کرد که در حال حاضر تنها هنرمندی است که یارای رقابت با او را دارد؟ پاسخ پلاسیدو کوتاه و تمام کننده بود: هیچ کس نمیتواند بنشیند و ببیند که چنین صدایی به خاموشی می گراید.
بعید میدونم کسی از ما دشمنی توی زندگیش داشته باشه ولی واقعا با کسانی که بر خلاف میل ما رفتار میکنن میتونیم چنین رفتار متواضعانه ای داشته باشیم لازم نیست به همدیگه چیزی بگیم فقط کافیه پیش خودمون صادق باشیم. شاد باشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 7:55 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همگی
آخر هفته خوش گذشت؟ طبق معموله همیشه از پنجشنبه خونه پدرم بودیم تا جمعه شب.کار خاصی هم نکردیم.دلم میخواست تعطیلات پایان هفته کیش بریم هم نمیدونم جراحی مادر همسرم کی هست؟هم اینکه چند جا زنگ زدم پر بود و جا نداشتن.شمال هم انقدر جاده ها شلوغه و ترافیک میشه توی تعطیلات که کلا بهش فکر نمیکنم. پس فکر کنم سفر بی سفر. دیشب خیلی دلم گرفته بود از همه با خودم فکر میکردم وقتی همیشه برای همه در دسترسی و سهل الوصول شاید بودنت پیششون عادی باشه وقتی همیشه در درجه اول اهمیت برات دیگرانن بعد بخودت فکر میکنی این قضیه دیگه برای همه عادی میشه و کمتر قدر تو رو میدونن.بگم در این مورد مخاطبم همه هستن پدرم مادرم خواهرا و برادرم و خانواده همسرم. گاهی همه عوامل دست به دست هم میدن تا این احساس در وجودم تقویت بشه یه کم بهش فکر میکنم فردا همه چیز یادم میره و همون لیلای همیشگی میشم با یه دنیا احساس مثبت به اطرافیانم و با همه تپیدن دلم برای بقیه. شاد باشید
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:22 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دیشب بعد ازسالیان سال داشتم کانالای تلوزیون رو بالا پائین میکردم به سریال دلنوازان رسیدم گفتم ببینم همه ازش تعریف میکنن چیه دیدم به به قسمت آخرشه یه قسمتی هم یبار مهمونی بودیم دیده بودم خلاصه کاملا قصه رو فهمیدم.بعدش زدم کانال 2 دیدم یه سریال داره از هنرپیشه هاش خوشم اومد دیدم ای بابا اینم قسمت آخرشه فهمیدم قصه کلیش چیه ولی دلنوازان رو بهتر قصه اش رو گرفتم. اینم از قصه تلوزیون دیدن اینجانب شد قضیه اون اتوبوس جهانگردی که سالی یبار رد میشد.قصش رو یادتونه مورچه خوار میومد رد شه اتوبوس جهانگردی میومد؟البته شاید به سن و سال شماها قد نده. دیشب مادرهمسرم زنگ زد یه جراحی در پیش داره احتمالا یکی یا دو هفته آیندست.باید حتما بریم شاید هم مجبور شم مرخصی بگیرم یه چند روزی برم اونجابمونم.البته بهشون میگم اگه بخوان میرم برای عملش اونجا باشم دیگه بستگی به ایشون داره. دیشب مادر همسرم یه جریانی رو تعریف کرد بنظرم عجیب بود گفتم اینجا بگم.یکی از بستگان همسرم در آستانه ازدواجه.مراسم بله برون بوده خانواده دختر مقداری سکه برای مهریه تعیین کردن و خانواده پسر مخالف بودن خلاصه بعد از کلی چونه زدن مهر رو کم کردن مامان عروس خانم گفته حالا که این کار و کردید منم جهیزیه نمیدم .وقتی شنیدم خیلی تعجب کردم انگار معاملست یکی کم میکنه یکی زیاد میکنه خلاصه که دنیایی ست. امروز قراره همسرم بره ماموریت و نیست راستش دیگه از شمشاد خجالت میکشم اینجا از دلتنگی حرفی بزنم.واقعا هم دیشب بهش فکر میکردم دیدم باعث شده منطقی تر به قضیه نگاه کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:22 توسط لیلا
|
|
||